تبليغاتX
برگ

برگ

گاهی وقتها خاطره ای زنده میشود و مرا به یاد گذشته میاندازد: حرفی، یک قطعه موسیقی یا میوه ای... متوجه میشوم که چقدر از گذشته ام دور شده ام، از آن چه زمانی برایم مهم بود. درست نمیدانم چه چیزی مرا اینطور خسته و له کرده است: خستگی؟ بیماری؟ زبان؟ تنهایی؟ غربت؟ نامرادی؟ همه اینها با هم؟

در تهران، اینجور موقعها کافی بود بروم و چند صفحه ای گلستان بخوانم یا چند بیتی از عطار... کافی بود با چند دوست دور هم بنشینیم، دور  میزی که یک پایه اش لق بود و باید تمام وقت مواظب بودیم که استکانها را چپه نکنیم. و بخندیم و گریه کنیم و بخندیم... گور بابای دنیا...

ولی الان چه باید بکنم تا یادم بیاید که بوده ام، که زمانی بدون ادبیات نمیتوانستم زندگی کنم، که عرفان اسلامی-ایرانی تمام زندگی ام بود... انالحق؟ این دفتر خالی تا چند،تا چند ورق خواهد خورد؟ احساس حقارت میکنم. خدایا، تا کی؟

الان هم با دیدن یک فیلم مستند در مورد صوفیانی ساکن ونکور و لندن فیلم یاد هندوستان کرد. آنها هم از مولانا میگفتند، از رومی. آه خدایا... میان ماه من تا ماه گردون...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط برگ  | 

 

در برابر مردم ایران سر تعظیم فرو میاورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط برگ  | 

 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید 


 حالیا چشم جهانی نگران من و توست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط برگ  | 

علیرغم این که ایرانی جماعت از "عرب" خوشش نمیاید و هر کسی را هم که زبان مادری اش عربی است به یک چوب میراند، گرچه الجزایری یا مصری باشد، من اما آنها را شرقی میدانم. میبینم که خوب یا بد نکات فرهنگی مشترکی با من دارند حتی اگر مسیحی یا یهودی باشند.

 البته ضادقانه بگویم که دلم با عراقیها صاف نمیشود، آنها که از خانه های مردم خرمشهر دزدی کردند صدام یا ایادی او نبودند نظامیهای عادی عراق بودند... آنها که به دختران جنوب و غرب کشورم تجاوز کردند حتما صاحب منصبی عراقی نبودند...

با همه اینها یک زن جوان عراقی، وقتی فهمید که من ایرانی هستم، ازم معدرت خواهی کرد... معذرت خواهی بابت حمله عراق به ایران... بهش گفتم  تو که مقصر نبودی؟ گفت با این همه معذرت میخواهم...

فکر کردم این چه جور دنیایی ست؟ نه من و نه این خانم عراقی در سنی نبودیم که اصلا میتوانستیم در جنگ شرکت کنیم ولی وارث بار جنگ بودیم. حالا بعد از این همه سال و این همه اتفاقات کوچک و بزرگ که بر منطقه گذشته، یک عراقی که احتمالا غیر از ناراحتی های جنگ هیچ چیز دیگری از آن نفهمیده، از یک ایرانی که از دلایل محتمل شروع و ادامه جنگ سر در نمیاورده، معذرت میخواهد... 

بعد فهمیدم که از ارامنه عراق است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط برگ  | 

خب مثل اینکه تظاهرات ۱۳ آبان هم شکل مباهله پیدا کرده... الان هر دو طرف فرصت کافی داشته اند تا نیروهایشان را گرد آورند و توان طرف مقابل را بسنجند.

گر چه امکانات دو طرف برابر نیست ولی باک هم نیست: تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط برگ  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط برگ  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط برگ  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط برگ  | 

 

 علاوه بر روسیه و چین به غرب هم ثابت کنیم که به هیچکس باج نخواهیم داد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط برگ  | 

 

V

 فکر را نمیتوان در بند کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط برگ  |