تبليغاتX
برگ

برگ

مثل این که فعلا خیلی ها وظیفه خود می دانند که در مورد گلشیقته بدون روسری، نظر خود را اعلام کنند. خوب بالاخره یک "مرد" باید به زن جماعت حالی کند که وقتی با روسری خوشگلتر است یا می تواند برگردد ایران و دوباره در فیلم بازی کند، نباید روسری اش را بردارد!

چرا نمی فهمیم که انتخاب لباس یک انتخاب فردی است و به دیگران ربطی ندارد؟ چرا نمی فهمیم که در خیابان راه رفتن بدون روپوش و روسری، چقدر احساس آزادی به آدم می دهد؟

آن وقت جیغ و فریادمان به هواست که چرا آزادی نداریم. پس خیلی هم به حکومت ربط ندارد. یعنی اگه خانمی را ببینیم که لباسش بهش نمی آید، می رویم و این را بهش می گوییم؟

مثل بسیاری از موارد، اینجا هم یک خانم پیدا شد که "مردانه" نظر بدهد: آزاد، بافکر و با بلندنظری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

جگر چون نافه ام خون گشت و کم زینم نمی باید

جزای آنکه با زلفت سخن از چین خطا گفتیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

اگر یگذارند و ملت هم همت کنند که عبدالله نوری به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود، "چی میشه!" همچه آدم پر توانی!

 

راستش من ته دلم میلرزه... از این ملت هیچ چیزی بعید نیست، مگه یک کاره نرفتند و به اجمدی نژاد رای ندادند؟ روشنفکرها هم که قیافه گرفتند. البته غیر از انگشت شماری مثل خشایار دیهیمی.

حالا اگه شورای نگهبان نگوید که نوری التزام عملی نداره و یا اینکه زندانی شده بوده و از این جور چیزا، و او بتونه کاندید بشه، با این ملت فهیم! چه کنیم؟ اگه جناب خاتمی (علی رغم میلشون! و پس از مبالغی عشوه گری) کاندید بشوند، شاید خیلی بیشتر رای بیاورند :(

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

امروز برای اولین بار از وقتی که اومدم، رفتم سینما. درخت زیتون. فیلم جالبی بود. مثل این که مردم اسرائیل و فلسطین خودشون با هم کمتر مشکل دارن تا حکومتاشون با همدیگه. فیلم چندین بازیگر اسرائیلی داشت ولی یک فلسطینی ساخته بودش. محصول ۲۰۰۸ 
 
البته فیلم از نظر فیلمنامه و همینطور از نظر ساخت به نظرم خیلی قوی نبود، کارگردان نتوانسته بود احساساتی نشود. البته من نباید به این راحتی اظهارنظر بکنم چون فیلم را درست و حسابی ندیدم. به خاطر این که به زبانهای عربی و عبری بود و زیرنویس داشت و مشکل همیشگی من با زیرنویس پیش میامد: اگر زیرنویس را میخواندم تصویر را درست نمی دیدم و اگر فیلم را دنبال می کردم حرفها را نمی فهمیدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

باز به این عکسها نگاه می کردم. جقدر دردناکند. وقتی فقط نگاه کردن به تصویر این لحظه ها برای من اینقدر  آزاردهنده است، آنها که در آن لحظه ها آنجا بوده اند یا وقایع بر آنها می گذشته است چه کشیده اند؟ خوب معلوم است که مرده اند، ولی آیا آن موقع که زنده بودند "زندگی" کرده اند؟ 

عکسها قدیمی اند و اکثرا دیدیمشان. ولی وقتی یکی بعد از دیگری بهشان نگاه می کنی و  دنائت بشری را می بینی، این همه بی شرمی و پستی به سرت خراب می شود و از "انسان" بودن خودت خجالت می کشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

سینه باید گشاده چون دریا

تا کند نغمه ای چو دریا ساز.

نفسی طاقت آزموده چو موج

که رود صد ره و برآید باز.

تن طوفان کش شکیبنده

که نفرساید ازنشیب و فراز.

بانگ دریادلان چنین خیزد

کار هر سینه نیست آواز...

                              ه. ا. سایه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

گفت که در زندگی تمامی تجربه ها آسان نیستند.

تا حالا چند بار با چند تا سیاه پوست حرف زده ام. با ما خیلی فرق دارند ولی این یکی تجربه ای مشترک بود. انتظار داشتم در همه چیز نکته ای سرگرم کننده و مفرح پیدا کنند ولی نباید پیشداوری می کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

برخیز دلا که دل به دلدار دهیم

جان را به جمال آن حریدار دهیم

این جان و دل و دیده پی دیدن اوست

جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

                                               ه. ا. سایه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

گفت که از داستانک "ریچارد شلتن" خوشش نیامده. گفت که کلا از داستانهایی که به وضوح از انسانها حرف می زنند ولی وانمود می کنند درباره چبزی دیگر حرف می زنند خوشش نمی آید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

مریم اینا در نوشته ای به یادداشتی از آقای قدوسی اشاره می کند و نظر دیگران را در مورد زندگی در خارج از ایران می پرسد.

 من فکر می کنم زندگی در کانادا راحتتر از زندگی در ایران باشد. لااقل برای من، با شرایط من و در لحظه کنونی. شاید این انتخاب، یک کم فردی باشد و نتوان هیچ کدام از گزینه های رفتن/ماندن را به عنوان یک اصل عمومی و بدیهی تجویز کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

یک عنکبوت که تمام تنه اش راه راه سفید و سیاه بود آمده بود اینجا، به نظرم یک دو روزی صبر کرد، خوشش نیامد. حالا رفته. فکر می کردم هم اتاقی پیدا کرده ام... 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

ای آنکه عمگنی و سزاواری / وندر نهان سرشک همی باری

رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد / بود آنکه بود، خیره چه غم داری

هموار کرد خواهی گیتی را؟ / گیتی ست، کی پذیرد همواری!

مستی نکن که او نشنود مستی / زاری مکن که نشنود او زاری

 شو تا قیامت آید زاری کن! / کی زفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون / ار تو به هر بهانه بیازاری

گوئی گماشته است بلائی او / بر هر که تو بر او دل بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی / بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم / بر خویشتن ظفر ندهی باری

اندر بلای سخت پدید آید / فضل و بزرگمردی و سالاری

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط برگ  | 

 سالها پیش یک همکلاسی داشتم که محجبه بود و از خانواده ای بسیار مذهبی. او خیلی جدی می گفت: "خدا مرد است" !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

 قبلا هم از خودم پرسیده ام که "چرا ما نتوانسته ایم؟ چرا نمی توانیم؟"

آره، می دانم، خدائیش هم خیلی درست به نظر می رسد: ما از خیلی نظرها مثل دانش پزشکی یا صنعت سدسازی خیلی خدا بوده ایم. از لحاظ هوش و استعداد هم کم نداریم که هیچ، خیلی هم زیاد داریم. بچه های ما اینجا می درخشند. نمیگم نخاله یا عوضی نداریم، یا آدم مفتخور که فقط می خواهد حقوق بیکاری بگیرد و راست راست راه برود، چرا همه اینها هستند و قبول دارم که این خیلی بد است. اما باید این را هم ببینیم که ایرانی هایی هم هستند که مایه افتخارند. علاوه بر آنها، و به نظر من مهمتر این که ایرانی هایی هم داریم که دارند خیلی ساده و سالم زندگی می کنند. الزاما همه که نباید برنده جایزه های ملی یا بین المللی باشند و یا تحصیلاتی درخشان داشته باشند، همین که سالم زندگی کنند و آدم باشند، کافی است: برای«آدم» بودن حتما نباید مدرک دانشگاهی داشت! 

با این همه آدم خوب یا معمولی، چرا ما نتوانسته ایم کشوری معمولی برای خودمان درست کنیم؟ ظاهرا یک مدیریت درست و حسابی کم است. ولی باز هم چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

مجله رودکی را هم که بسته اند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

می دانم که بی ادبی ست و نباید این طور حرف زد، ولی آخر در بعضی موارد و در مورد بعضی ها، این حرف چنان صدق می کند که نمی توان تکرارش نکرد:

فریدون تنکابنی در یکی از کتابهایش می گوید: "اگه لیاقت رو بگذاری سر چوب بکنی تو کون یارو، میگوزه میندازتش بیرون!"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

کاش یک نخ سیگار داشتم. همین الان.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

ازدواج؟ چرا باید به آن فکر کرد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

آقا در مورد خیلی چیزها (گلاب به روتون) می شه محققانه رفتار کرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

هیچ فکرش را هم نمی کردم چندین مقاله آقای دکتر باطنی با دو دقیقه حرف زدن، برود زیر سوال!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

بهار می گذرد دادگسترا دریاب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

فکر می کنم تنهائی خیلی سخته. تنها بودن را نمی گویم، از آن بدم نمی آید و دوستش دارم. اما وقتی دیگران به خاطر یک سوءتفاهم ساده فردی را کنار بگذارند، دردش می گیرد. من هم الان دردم گرفته. (درد زایمان را نمی گویم، سوء تفاهم نشود:) 

البته گفته اند "دلا خو کن به تنهائی که از تنها بلا خیزد" ولی فکر کنم انتخاب راحتی نباشه، یعنی اصلا انتخاب نباشه. هر آدمی به علت نوع زندگیی که داره و نوع تفکرش، یکی را انتخاب می کنه: تنها بودن و معاشرتهای محدود و یا با دیگران بودن و یک زندگی اجتماعی را. با همه اینها تنهایی تحمیلی اصلا خوب نیست، یعنی هیچ چیزی تحمیلی اش خوب نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

دلم می گیرد وقتی می بینم هموطنانم سکوت می کنند یا به انگلیسی دست و پا شکسته با هم حرف می زنند که مبادا کسی بفهمد ایرانی هستند!

 زمانی "فارسی شکر بود!"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

خوب دیگه، این نیز بگذرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت : خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد!
پیام اخلاقی داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن، ولي پريها…………….. مونث هستند !!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

نمی دانم چرا مد شده که همه منتظر حظور "سبز" همدیگه یا یاری "سبز" باشن.

خدا رحمت کند خسرو شکیبائی را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  | 

 

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که شنودی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط برگ  |